منابعطبيعی - دكتر اسماعيلكهرم:
يادم ميآيد كه «در كودكيام كه زندگي شيرين بود» وقتي كه صحبت از گردش خانوادگي آخر هفته ميشد ولولهاي به پا ميشد و روزها به نظرمان طولاني ميشد و آخر هفته انگاري قرار نبود كه از راه برسد.
منابعطبيعی - دكتر اسماعيلكهرم:
يادم ميآيد كه «در كودكيام كه زندگي شيرين بود» وقتي كه صحبت از گردش خانوادگي آخر هفته ميشد ولولهاي به پا ميشد و روزها به نظرمان طولاني ميشد و آخر هفته انگاري قرار نبود كه از راه برسد.
يادم ميآيد كه مقدمات اين گردش يكروزه، 5-4روز طول ميكشيد و بالاخره روز جمعه، صبح زود، انتظار به سر ميآمد و با پاي پياده به طرف «گارماشين» يا ايستگاه ماشين دودي ميرفتيم. آخر، خانه ما همان حوالي بود؛ خيابان قديمي خراسان، كنار خط قطار. به ما ميگفتند «بچه پاخط» و مانند بچههاي شطآبادان، برووبيايي داشتيم. ايستگاه ماشين دودي يك عمارت مجلل و وسيع بود با سقفي بلند و پنجرههاي وسيع و مرتفع و بسيار زيبا. انتظار در اين سالن بسيار دلپذير بود. انواع تنقلات مانند ماماجيمجيم، يخدربهشت، آب زرشك، دوغ عرب، رويخي، گلابشكر، گندم شادونه و بالاخره نخودچي كشمش، در انتظار التماس ما و موافقت پدر و مادرمان بودند تا در جيب ما جاي بگيرند.
درهاي سالن كه باز ميشدند مردم هجوم ميبردند و بالاخره هم روي صندليهاي چوبي قطار جاي ميگرفتيم. قبل از حركت، راننده سوت مخصوص ماشين دودي را به صدا درميآورد و خيلي زود در ميان كشتزارهاي سرسبز بين راه تهران – «شاهعبدالعظيم» بوديم. در «دوراهي» قطار ميايستاد، ماشين دودي كه از شهرري ميآمد، از كنار ما رد ميشد و مجددا ما حركت ميكرديم. در شاهعبدالعظيم هم يك ايستگاه با همان زيبايي و ابهت گار تهران. خارج از ايستگاه اتوبوسها منتظر مسافران بودند تا آنها را به مقاصد گوناگون ببرند. 3مقصد در شهرري بيشتر از همهجا بازديدكننده داشت؛ ابنبابويه، امامزاده عبدالله و باغ طوطي. البته بازار جنب صحن حرم نيز جذابيت خود را داشت و هنوز هم دارد. آب نبات قيچي، كاسهپاي ماست با رويه ضخيم و بسيار خوشمزه، اجناس گوناگون و بالاخره كبابيها با كوهي از ريحان كه دهان بيننده را آب ميانداخت.
آرامش ابدي در طبيعت
ابنبابويه گورستاني بود بسيار تماشايي، پر از درخت، بوته و پوشيده شده از سايههاي طبيعياي كه درختان بيشماري ايجاد كرده بودند. صحن آن پر از پستي و بلندي بود، شايد گاه تا 5/1 تا2متر اختلاف سطح كه در لابهلاي سنگهاي آن انواع رستنيها زيبايي و صفاي خاصي به آن ميداد. براي آن همه مردمي كه براي زيارت و سياحت آمده بودند، ابنبابويه جاي مفرحي بود. خانوادهها در زير سايهسار درختان زيلوها را ميگستردند و بساط چاي و باقلاپلو و... و نيز ميوههاي تابستاني را پهن ميكردند و به همسايههاي زيلو به زيلوي خود هم تعارف ميكردند. معمولا چند خانواده آشنا و فاميل، به طور دستهجمعي به پيكنيك ميرفتند و روزي را نزديك به طبيعت ميگذراندند.
آن روزها قبرستانهاي ما بخشي بزرگ از طبيعت را در دل خود داشتند و رفتن به اين اماكن، پناه بردن به دل طبيعت محسوب ميشد، ولي آيا ما ايرانيها عرصههاي نيمه طبيعي گورستانهاي خود را از دست ندادهايم؟ ما ايرانيها همچنان با عزيزان از دست رفته خود ارتباط داريم و به ديدار آنها ميرويم و از اين روي هرساله چندين روز از عمر خود را در اين فضاها سپري ميكنيم ولي آيا مانند سابق پس از خروج از گورستان احساس سبكي و نشاط ميكنيم؟
استفاده تفرجي تنها در فرهنگ (قديم!) ما ايرانيها وجود نداشت و ندارد. مردم خاور دور هر هفته به محل آرامگاه عزيزان خود در گورستانها ميروند و در بازيهايي شركت ميكنند كه متوفي در آن سهم دارد. در كشورهاي اروپايي، هر محله از شهر داراي گورستان محلي خود است و مانند ما مردگان را به حوالي شهرها تبعيد نميكنند!
قبرستانهاي محلات داخل شهرها از ديدنيترين و مفرحترين نقاط شهر هستند. درختان كهنسال، بوتههاي زينتي و محوطههاي فراخ سبز كه ساختمانهاي كليساهاي قديمي را احاطه كردهاند با درهايي كه هميشه به روي مردم باز است و به روي حيوانات شهري بسته، با مديريت متمركز و نگهداري دقيق قرنهاست كه مورد استفاده مردم محله قرار گرفته و همچنان مورد استفاده است. مگر مرگ بخشي از زندگي نيست؟پس چرا بايد محل استراحت مردگان ما اينقدر از زندگي دور باشد؟عجيب است كه اروپاييها بهمراتب كمتر از ما به مردگان خود سر ميزنند! و آن وقت گورستانهاي خود را اينقدر مصفا مديريت ميكنند، در حاليكه ما كه رفتن به گورستانها را وظيفه خود ميدانيم در زيباتر كردن اين فضاها كوششي نميكنيم!
مفهوم زيبايي هم تغيير كرده
من به عنوان يك شكاربان قديمي ايراني نسبت به 2عبارت، شديدا حساسيت پيدا كردهام؛ يكي «زيباسازي» است و ديگري «ساماندهي». در طي چند دهه گذشته تحت عنوان زيباسازي، مناطق بكر زيبا و دست نخورده طبيعي را با سنگ و سيمان و بتن ميپوشانيم و با سليقه خود سنگها را با رنگهاي زننده آبي، زرد، صورتي و ... رنگ ميكنيم و فكر ميكنيم كه سليقه ما از طبيعت بهتر و كاملتر است! نگاهي به رودخانههاي گلابدره، سربند و دربند يا رود دره ولنجك بيندازيد. برخلاف تمام موازين مديريت رودخانهها، كف اين رودخانهها را از سيمانسرد و مرده مفروش كردهايم و جلوي نفوذ آب را به سفرههاي زيرزميني گرفتهايم.
گورستانها هم در امان نماندهاند
همين ايده زيباسازي يعني مفروش كردن عرصههاي طبيعي و نيمه طبيعي، با سيمان و سنگ به گورستانهاي ما هم راه يافت. از آن همه زيبايي و سرسبزي امامزاده عبدالله و ابنبابويه، منطقهاي ساختهايم كه سنگهاي هندسي و مسطح با قابهاي سيماني كنار يكديگر گذاشته شدهاند، بدون طراحي فضايي براي گل و گياه و بوته كه زينت اصلي اين فضاها بايد باشند. اينگونه اعمال سليقهها حتي غارهاي قديمي ما را كه ميليونها سال از عمر آنها ميگذرد در امان نگذاشتهاند. نگاهي به غار عليصدر يا سهولان، عرايض بنده را تاييد ميكند. سنگفرش كردن كف اين غارها و ايجاد پلههاي سنگي و نصب چراغهاي رنگارنگ ما را به ياد فضاي كاملا مصنوعي برجهاي ساخته شده در شهرهايمان مياندازد.
گورستانهاي شهرهاي ديگر هم دست كمي از قبرستانهاي تهران ندارند؛ تبريز، همدان، اصفهان و شيراز همگي دچار اين آفت زيباسازي شدهاند. چرا نبايد سازمان پاركها و فضاهاي سبز مديريت گورستانهاي ما را هم به عهده بگيرد تا قبرستانها به گلستان تبديل شود؟عبارت «ساماندهي» هم دست كمي از زيباسازي ندارد. حتما در جريان ساماندهي رودخانه پارك ملي گلستان هستيد؟ براي احداث جاده (كه نقض غرض احداث پارك ملي است) رودخانه را سامان دادهاند! آن هم چه ساماني؟! يك رودخانه داراي ساختار، شخصيت و رفتار است و مانند اثر انگشتان، منحصر به فرد.
هرگونه دستدرازي در عوامل تشكيل دهنده رودخانهها منجر به تغيير رژيم آب، ساختار و رفتار رودخانه ميشود. وقوع سيلابها، تند يا كند شدن جريان آب، تخريب اراضي ساحلي، سرزير شدن رودخانه، تخريب پلها و تغيير مسير تنها نمونههايي از اثرات تغيير رفتار است. ساماندهي، گاه به صورت احداث جاده (كنارگذر انزلي را به خاطر آوريد كه اكنون ميانگذر شده است) خودنمايي ميكند. به هر حال «عدم» اين ساماندهيها «بهترز وجود» آنهاست!
گياه هرز وجود ندارد
جالب است كه بدانيم ابتدا روح را از شهرهايمان گرفتيم و بعد نوبت گورستانهاي ما شد. آنچه كه ما گياهان هرز ميناميم شهرهاي اروپايي را سرسبز و روحدار كرده است. با تعاريف امروزي ديگر چيزي به نام علف هرز وجود ندارد بلكه اينها را گياهان همراه ميناميم. تصور كنيد كه اين گياهان بدون آنكه كسي آنها را بكارد يا از آنها مراقبت كند به شهرهايمان صفا ميبخشند و آن وقت با بيرحمي و بدون آنكه به زيبايي و اهميت آنها فكر كنيم آنان را ريشهكن ميكنيم.
شهرهاي برلين، مونيخ، زوريخ، وين و... با همين علفهاي سبز، روحدار و زنده هستند و اين در حالي است كه مفهوم فضاي سبز در شهرهاي ما فقط گياهان دستكاشت و اغلب خارجي است يا چمن كه هزينه نگهداري آن سر به فلك ميزند و اغلب با آبوهواي شهرهاي ما نميسازد. مثلا در سرماي 17- درجه سانتيگراد شهر تهران در 3سال پيش 4ميليون درخت از سرماي شديد خشك شدند! به راستي درخت مقاوم عرعر چه چيز كم از درختان كاج دارد.
به راستي به قول «سهراب» چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.